تقدیم به نسیم خسروی
که خبر دستگیری اش بهانه ی غزل شد .
***
صداشان می کنیم . اما صدا را دیر می گیرند .
و روی خنده هامان تیغه ی شمشیر می گیرند .
میان چهره هاشان ، چشم های سرخ کرمانی
که از آغا محمد خان خود تاثیر می گیرند .
دل دریا پر است از ماهیان بی سرانجامی
که از رویای خیس خویش ، ماهیگیر می گیرند .
کبوتر کوچ خواهد کرد از گلدسته ی شهری
که روباهان برای باغ وحش اش شیر می گیرند .
(عرفان رعایی)
شاعر و سینماگر خوب کرمانی ، نسیم خسروی دستگیر شد .
او که اتهامش فعالیت درکمپین یک میلیون امضاء است
روز پنجشنبه ۲۵/۱۱/۸۶ به همراه دوست و همکارش
راحله عسکری دستگیر و به زندان اوین منتقل شده اند .
برای اطلاعات بیشتر به آدرس های زیر مراجعه کنید :
http://www.change4equality.com
http://campaigndarband.blogfa.com
http://www.mankhabdideham.blogfa.com
امضاء بیانیه کمپین:
http://www.change4equality.com/spip.php?article11
اینهم آدرس وبلاگ نسیم خسروی :
فرود آمد .
تقدير وار
بر پست صندلي
و دود از قاب چهره اش
- تمام رخ -
سيگار را غير ممكن كرد .
غريد :
" نبودم . چنانكه نيستيد . "
و فرو رفت
در آشوبي
كه به بدرقه برخاست .
" عرفان رعايي"
کلاه حصیری به سر
تفنگ
گلوله
گراز .
گراز ... گراز ...
شادمانه خاک امسال را به توبره می کشند .
مترسک
به کلاه خویش
شلیک کرده است .
" عرفان رعایی"
بمان ،
نه به خاطر چشم هایت .
خورده ام که راست بگویم .
زنده که باشی
پورسانت می گیرم .
" َعرفان رعایی "
آنکه اگر می آمد
شاید می توانست
آنقدر نیامد که دیگر ...
کارتل های نفتی ، نوزادان خدا ناخواسته به دنیا می آورند
و جنگ ، فرشته ی کوچک دیگری ست برای مرگ .
کسی هم که بیاید ، لابد
سیصد و سیزده نفرش را سمت چپ و راست خود می گذارد و
بزرگترین سهام دار کوئست می شود .
و من که همیشه آخرین نفرم
و تعادل شان را به هم می زنم
حال شان را به هم می زنم .
گویا عجیب نیست که این روز ها
کودکان بازار
به پدر پنتاگونه خسته نباشید می گویند و
کلاه و پالتو اش را
- که بوی تند گلبول های چه گوارا میدهد -
نوک بینی شان آویزان می کنند .
سال هاست که نان ، انسان می خورد .
" عرفان رعایی "
در رستوران " آستوریا" ی برلین
دختر پیشخدمتی بود .
دختری مانند قطره ی نقره .
از بالای سینی های انباشته ی سنگین به روی من لبخند می زد .
به دختران سرزمین از دست رفته ام شباهت داشت .
اما نمی دانم چرا
گهگاه زیر چشمانش کبود می شد .
قسمت نشد
و هرگز نتوانستم سر میز هایی که او خدمت می کرد بنشینم .
حتی یکبار هم سر میز هایی که من خدمت می کردم ننشست .
مرد میانسالی بود
و به گمانم مریض هم بود ،
پرهیز غذایی داشت .
می دانست که چطور غمگنانه چشم به صورتم بدوزد
اما آلمانی نمی دانست .
سه ماه ، روزی سه بار آمد و رفت .
بعد ناپدید شد .
شاید به مملکتش بازگشته است
و شاید پیش از آنکه بازگردد مرده است .
برهنه در آغوش من اید ،
شهر ، غروب و تو
روشنایی تان به چهره ام می زند
و عطر گیسوان تان .
این قلب طپنده از کیست
که صدایش بر روی نفس هایمان " تاپ تاپ" می کند ؟
از توست ، از شهر ، یا از غروب
و یا از من است ؟
غروب در کجا پایان می گیرد و شهر از کجا آغاز می شود ؟
شهر در کجا پایان می گیرد و تو از کجا آغاز می شوی ؟
من در کجا پایان می گیرم و کجا آغاز می شوم ؟
" ناظم حکمت "
" ترجمه : رضا سید حسینی "
" به احترام لوپ دووگا "
در ساحل رود ، شب خیس می کند خود را
و در سینه ی لولیتا شاخه ها از عشق می میرند .
شاخه ها از عشق می میرند .
شب برهنه
بر پل بهار آواز می خواند .
لولیتا ، به شورابه و مریم تن می شوید .
شاخه ها از عشق می میرند .
شب نقره و رازیانه بر فراز بام ها می درخشد ،
طلای جوباره ها و آینه ها
و رازیانه ی ران های سپید تو !
شاخه ها از عشق می میرند .
" فدریکو گارسیا لورکا "
" ترجمه : یغما گلرویی"
لوپ دووگا : شاعر و نمايشنامه نويس اسپانيايي .
سرناد : موسيقي عاشقانه ي اسپانيا كه عاشق آن را در هواي آزاد براي معشوق اجرا مي كند .
از آن سال های دور که برای اولین بار زمان را به دست چپم آویزان کردم تا به امروز دریافته ام که این دایره آغاز ندارد . خسته ام ، دل گرفته ام و احساس می کنم در روزگاری که حداقل دوازده جنگ طی پنجاه سال اخیر انسان را به چالش کشیده است ، در دنیایی که سودمند ترین تجارت های آن به ترتیب قاچاق اسلحه ، قاچاق مواد مخدر و قاچاق انسان است ، وقتی همین بغل گوش ات ، توی همین شهر ، در لحظه ی تحویل سال ، کودک گاری به دست ، بی اعتنا به تو و سال تحویلت نان خشک اش را از درب خانه ها جمع می کند و شفقت ات را تحویل نمی گیرد ، باید خیلی بی خیال باشی که به دست بوسی خاله جان بروی و تخمه بشکنی و در حالی که یواشکی دختر رسیده اش را دید می زنی بگویی : آغاز سال نو مبارک .
دایره که آغاز ندارد . گرفته ام ، اما گناه از نگاه من نیست . لیوان انسان هیچگاه نیمه ی پری نداشته است . مگر اینکه بخواهی چشمت را ببندی و برای خوشبختی ات بهانه ی ساده ای بتراشی .
به جای این همه همهمه ، کاری باید کرد . کاری که به زندگی بیارزد . اگر تنها یک رسالت برای انسان قائل شوم این است که باید به جای لذتی که از زیبایی های دنیا می برد ، زیبایی بیافریند . باید کاری کرد ...
عید امسال هم هیچ تبریکی برایم خالی از شرم نبود . حتی همین چند کلمه ای که به بهانه ی سال نو برای عزیزترین انسانی که می شناختم نوشتم :
به دور از هرچه حرف و حدیث
به تمامی دوستت دارم .
فراموشی ، فرزند نا خلف حافظه
و پدر تمام بدعت های جهان است .
و انجیل اش ، تنها یک شبه جمله : " از اول ..."
دوباره آغاز می کنیم تا
عمر نو مبارک باشد و
سال نو . اما
شما که مسیحی ترین مریم جهانی ،
باید بدانی
میخ هایم را کجا بکوبی تا همیشه آماده ی پرواز باشم .
صلیب را بر شانه های جلجتا می گذاریم و باز می گردیم .
مجدلیه جای خوبی برای عشق بازی بود.
" عرفان رعایی"
می گویند : " نخور برا کبد و کلیه ضرر داره . "
حضورم برای زجر هفت پشت دنیا کافی ست اما
مگر رهایم می کند .
چه حالی می کند با من .
با گریه ام غرورم اعتراضم .
می گویند : " میانه روی . "
هه! مزاح می کنند .
هرگز و همیشه .
اعتدال ، تساوی افراط ها و تفریط هایم است .
می گویند : " خب بخور به درک . "
این شعر که تمام شود
می نشینم و تا فصل انگور ، کتاب می خوانم .
" عرفان رعایی"
هیچ یک سخنی نگفتند ،
نه میزبان و نه میهمان و
نه گل های داوودی .
" ری اوتا "
گلبرگ به خاک افتاده
برجست و به شاخه ی گل نشست .
ها ، این پروانه بود !
" یاسو "
با خود می گویم : " ای شگفت ! "
و بهاران را در هرآن چیز که تنهاست
رو در خزان می بینم .
" کی تو "
نمی خواهمش .
اگر چه سرشار از قاطعیت تقدیر باشد و حضورش ادامه ی خودم .
تعارف نداریم !
دهلی از دور .
مبهم با کمترین لذت چون :
خش خش پاییز از بلندگوی پارک .
نمی خواهمش .
" عرفان رعایی"
تمام شب را
بیهوده بیدار نشستیم .
ماه
در زیرزمین همسایه
خوابیده بود .
" علی عبدالله پور (کرج) "
و مرد افتاده بود .
یکی آواز داد : دلاور برخیز !
و مرد همچنان افتاده بود .
دو تن آواز دادند : دلاور برخیز !
و مرد همچنان افتاده بود .
ده ها تن و صدها تن خروش برآوردند : دلاور برخیز !
و مرد همچنان افتاده بود .
هزاران تن خروش برآوردند : دلاور برخیز !
و مرد همچنان افتاده بود .
تمامی آن سرزمینیان گرد آمده ، اشک ریزان خروش برآوردند : دلاور برخیز !
و مرد به پای خاست .
نخستین کس را بوسه ای داد
و گام در راه گذاشت .
" گابریل گارسیا مارکز"
امشب كه دارم مي شوم آوار تا فردا
دست از رباعي ، از غزل ، بردار تا فردا .
اين وحشي پر هاي و هوي تيره دل ، شب نيست
دارد كلاغي مي شود تكرار تا فردا .
مريم! براي خواب ديدن وقت بسيار است .
با چشم هايت كار دارم ، كار تا فردا .
يك كوه درد عاشقي ، يك مرد ، يك تيشه
تاريخ دارد مي شود تكرار تا فردا .
" عرفان رعايي "
از عمق مرگ برايتان مي نويسم .
پيشاني ام روي كاغذ سفيد مي افتد
و آن را به رنج مي آلايد .
خلاء
وتنها زبانه ي ناقوس ام .
زماني مي آيد كه در آن حتي چهره ي شما
از يخ بندان چشم هايم خواهد گذشت
بي آنكه آبش كند .
" آلن بورن "
ساده است نوازش سگي ولگرد
و شاهد آن بودن كه
چه گونه زير غلتكي مي رود
و گفتن كه " سگ من نبود " .
ساده است ستايش گلي
چيدنش
و از ياد بردن كه گلدان را آب بايد داد .
ساده است بهره جويي از انساني
دوست داشتنش بي احساس عشقي
او را به خود وا نهادن و گفتن
كه ديگر نمي شناسمش .
ساده است لغزش هاي خود را شناختن
با ديگران زيستن به حساب ايشان
و گفتن كه من اين چنينم .
باري
زيستن سخت ساده است
و پيچيده نيز هم .
" مارگوت بيكل "
بزرگ نباشد .
کوچک هم نباشد .
در هم داشته باشد .
زیاد هم عمیق نباشد .
شکسته هم نباشد .
برای کارلیتوی مهربان
با شرم و حیام می خواهم .
برای گهواره نیست .
نه جایی برای استراحت
نه جایی برای بازی
و نه جایی برای خواب
برای این است که
آرزوهایم را در آن بگذارم
درش را بپوشانم و
آن را به خاک سپارم .
"کارلوس خوزه گوادموس"
گر چه شاعرند و با غزل ، وجودشان یکی ست
با زمین و خاک پست ، تار و پودشان یکی ست .
یک قصیده بیشتر امان شان نداده اند .
شیون و ترانه ، نوحه و سرودشان یکی ست .
مردمی که از قفس به شب نگاه کرده اند
سقف راه راه و گنبد کبودشان یکی ست .
هیچکس از آبروی عشق دم نمی زند .
شاعران خسته ، بودن و نبودشان یکی ست .
" عرفان رعایی"
هر دو بر اين باورند
كه حسي ناگهاني آنها را به هم پيوند داده .
چنين اطميناني البته زيباست ،
اما ترديد زيباتر است .
چون قبلا" همديگر را نمي شناختند ،
گمان مي بردند هرگز چيزي ميان آنها نبوده .
اما نظر خيابان ها ، پله ها و راهروهايي
كه آن دو مي توانسته اند از سال ها پيش
از كنار هم گذشته باشند ، در اين باره چيست ؟
دوست داشتم از آنها بپرسم
آيا به ياد نمي آورند
شايد درون دري چرخان ، زماني روبروي هم ؟
يك "ببخشيد " در ازدحام مردم؟
يك صداي "اشتباه گرفته ايد " در گوشي تلفن؟
ولي پاسخشان را مي دانم .
نه ، چيزي به ياد نمي آورند .
بسيار شگفت زده مي شدند
اگر مي دانستند ، كه ديگر مدت هاست
بازيچه اي در دست اتفاق بوده اند .
هنوز كاملا" آماده نشده
كه براي آنها تبديل به سرنوشتي شود ،
آنها را به هم نزديك مي كرد ، دور مي كرد ،
جلو راهشان را مي گرفت
و خنده ي شيطانيش را فرو مي خورد و
كنار مي جهيد .
علائم و نشانه هايي بوده
هر چند ناخوانا .
شايد سه سال پيش
يا سه شنبه ي گذشته
برگ درختي از شانه ي يكيشان
به شانه ي ديگري پرواز كرده؟
چيزي بوده كه يكي آن را گم كرده
ديگري آن را يافته و برداشته .
از كجا معلوم توپي در بوته هاي كودكي نبوده باشد ؟
دستگيره ها و زنگ در هايي بوده
كه يكيشان لمس كرده و در فاصله اي كوتاه آن ديگري .
چمدان هايي كنار هم در انبار .
شايد يك شب هر دو يك خواب را ديده باشند ،
كه بلافاصله بعد از بيدار شدن محو شده .
بالاخره هر آغازي
فقط ادامه اي ست
و كتاب حوادث
هميشه از نيمه ي آن باز مي شود .
" ويسواوا شيمبورسكا " شاعر لهستانی
همراه با نسیم سحر آفریده بود .
دست و دهان و سینه و سر آفریده بود .
اندامی از شهامت و شهوت درست کرد
تا مطمئن شود که پسر آفریده بود .
لبخند زد .
برای خودش آفرین نوشت .
مغرور شد از اینکه بشر آفریده بود .
...
گفتند سال ها پس از این ماجرا مرا
یک اتفاق زود گذر آفریده بود .
از ریشه های نازک خود قد کشیده ایم
ما را زمین ، بدون پدر آفریده بود .
...
پلکی به هم زدیم و خدا را درست کرد .
انسان برای خویش خطر آفریده بود .
" عرفان رعایی"
گه گاه ، اشیاء
در گستره ی شب
صید جاذبه ی آزمند می شوند .
سقوط محدود است .
کف اتاق مقاوم .
اما از چاه کودکی ات
سطحی پر از ترس بالا می کشی .
" آلن لانس"
به این پرنده ی پر بسته آب و دان می داد
زنی که بال و پرش بوی آسمان می داد .
و روی گونه ی او جای اشک چشمانش
مسیر شاعریم را به من نشان می داد .
چه خوب می شد اگر باز شعر می خواندم
و او دوباره صمیمانه ، سر تکان می داد .
من و شقایق و مجنون چقدر حیرانیم
همیشه خنده ی او عشق ، یادمان می داد .
...
و آخرین خبر از چشم های او این است :
"زنی اسیر قفس بود و داشت جان می داد ."
" عرفان رعایی"
براي كشتن انسان روش هاي دست و پا گير زيادي است :
مي توانيد يك تخته الوار روي شانه اش بگذاريد و
ودارش كنيد از يك تپه بالا برود و آنگاه همان جا به همان الوار
ميخكوبش كنيد .
براي انجام درست اين كاربه يك جمع آدم صندل به پا نياز داريد ،
به خروسي كه بخواند ،
به ردايي كه چند پاره اش كنيد ، به يك تكه اسفنج ، مقداري سركه ،
و به مردي كه ميخ ها را درست سر جاي خود بكوبد .
يا آنكه مقداري فولاد برداريد
آن را به شيوه ي سنتي شكل بدهيد و پرداخت كنيد
و تلاش كنيد آن را در قفس فلزي اي كه مرد به تن دارد فرو كنيد .
اما براي اين كار به چند اسب سفيد نياز داريد
به چند درخت انگليسي ، به جمعي تير و كمان به دست ،
و دست كم به دو پرچم ، يك شاهزاده
و كاخي كه در آن ضيافت بر پا كنيد .
خواسته باشيد بزرگواري كنيد ، مي توانيد ،
چنانچه باد اجازه دهد ، به سوي او گاز بوزانيد .
اما براي اين كار به يكي دو كيلومتر گل وشل احتياج داريد
كه از ميان آن سنگر بريده باشند ،
و از آن گذشته به تعدادي چكمه ي سياه ، چند گودال انفجار بمب ،
مقدار ديگري گل و شل ، به هجوم طاعوني موش هاي بزرگ ،
به ده دوازده ترانه ،
و به چند كلاه دوره دار گرد از جنس فولاد .
در عصر هواپيما مي توانيد چند كيلومتر
از بالاي سر قرباني خود پرواز كنيد و با زدن تنها يك دكمه ي كوچك
كار او را بسازيد . در اين صورت تنها به يك اقيانوس
احتياج داريد كه بين شما و قرباني حايل باشد ،
به دو نظام حكومتي ، به يك ملت دانشمند
به چند كارخانه ، به يك بيمار رواني
و به سرزميني كه تا چند سال كسي به آن نياز نداشته باشد .
همان طور كه گفتم براي كشتن انسان
اين روش ها همه دست و پا گيرند . روش مستقيم ، ساده تر
و پاكيزه تر آن است كه اورا جاي در قرن بيستم
به زندگي واداريد و همان جا او را به حال خود رها كنيد .
"ادوين براك"
من از نیامدن به زمین کم نمی شدم .
شیطان نشد اسیر تو ، من هم نمی شدم .
از ماجرای جالب حوا و سیب و عشق
تا مطمئن نمی شدم ، آدم نمی شدم .
اعتنایی به حرف مردم کرد .
و دلش را فدای گندم کرد .
صبح امروز روزنامه نوشت :
کودکی راه خانه را گم کرد .
روزي كه دل از ديار ما مي بردي
زيباي مرا بگو كجا مي بردي ؟
اي مرگ ! كنار عشق جايم خاليست
اي كاش مي آمدي مرا مي بردي .
"عرفان رعايي"
دستی آشنا چهره ی در هم فشرده ام را نوازش می دهد :
- از چه رنج می کشی ؟
- کوهی عظیم فرو ریخت !
- و تو ؟
- من فرازش ایستاده بودم !
" هوشنگ ایرانی"

وقتی بمیرم هنوز
صدای رقص پیراهنت را در باد خواهم شنید .
کسی که این را خواند پرسید : چگونه ؟
چه می شنوی؟
چه رقصی ؟ چه پیراهنی ؟ چه نسیمی؟
گفتم : خموش
بیا در کنارم بنشین
شرابم بنوش
و بنویس
وقتی بمیرم
هنوز صدای رقص پیراهنت را در باد خواهم شنید .
" خوان خلمن"
زیاد نمی شناختمش . در گستره ی شعر کرمان تازه به این قلعه ی یاد بود بر خورده بودم و ارتباطمان تنها از طریق شعرهایش بود . در آخرین سه شنبه ی شعر وقتی وارد سالن شدم داشت شعر می خواند . خوشحال شدم . بعد از مدت ها به جلسه آمده بود . شعر خوانی که تمام شد گفت : برای جلسه ی بعد هر کس تعریفی از شعر ارائه کند . و حالا ...
برای اولین بار در زندگی حسرت فرصتی از دست رفته را می خورم . فرصت همنشینی با استاد .
برای جلسه بعد ، شعر باید تعریفی از مهدی قهاری ارائه کند .
در خودم پی شعرم یا پشیزی از شاعر
با خودم می اندیشم مانده چیزی از شاعر؟
پیش چشممان رفتند . فصل فصل خوبی نیست .
پیش روی مان انگار برگ ریزی از شاعر
شعرشان دم کوزه
خانه هایشان موزه
بازدید هر روزه
تخت و میزی از شاعر
گفته ها زیاد اما واقعیتش این است
هیچکس نمی داند هیچ چیزی از شاعر
" عرفان رعایی"
پرندگانی از دل نور می آیند
و پرندگانی از شب نزدیک .
آنان دانشان را از دست ما میطلبند و
اینان آبشان را از چشم ما .
آنان وقتی گرسنه می خوانند .
اینان وقتی تشنه می میرند .
"منصور اوجی"